امروز: دوشنبه ۴ تیر ۱۳۹۷
کد خبر: 25933
تاریخ انتشار: ۱:۲۰ ب.ظ - پنج شنبه ۱۳۹۵/۱۱/۲۱
چاپ این نوشته
Share

آیت الله محمد علی گرامی از علمایی است که در سال های مبارزه ضدّ رژیم پهلوی شکنجه ها دیده است. او در سال ۱۳۱۷ شمسی در محله جَدّا در شهر مقدس قم متولد شد…

به گزارش مباحث، آیت الله محمد علی گرامی از علمایی است که در سال های مبارزه ضدّ رژیم پهلوی شکنجه ها دیده است. او در سال ۱۳۱۷ شمسی در محله جَدّا در شهر مقدس قم متولد شد. تا ششم ابتدایی را در مدرسه باقریه گذراند و بعد با فاصله ای کوتاه وارد حوزه شد. در ۱۸ سالگی وارد حلقۀ درس امام خمینی شد و همزمان با درس، فعالیت های تبلیغی- تألیفی هم داشت. شروع او به مبارزه ضد رژیم شاه، از سال ۱۳۴۱ بود.

نقش توسل به حضرت زهرا (سلام الله علیها) در دوران حضور در زندان و تحمل شکنجه های وحشیانه ساواک، نقطه ای درخشان در کارنامۀ مبارزات این عالم گران قدر است.

به مناسبت فرارسیدن یوم الله ۲۲ بهمن گفتگو با این استاد برجسته حوزه علمیه قم را منتشر می کند.

شروع فعالیت های سیاسی‏تان از چه زمان بود؟

در ماجراهایی مانند اصلاحات ارضی با مردم همراه بودم. پس از رحلت آیت الله بروجردی، فرماندار قم به دستور مقامات تهران می خواست کاری کند که میان علمای قم اختلاف بیفتد و به همین سبب در امور دفاتر مراجع دخالت می کرد. او به دستور شاه می خواست کاری کند که مرجعیت قم در نظرها تخفیف پیدا کند و مرجعیت به نجف منتقل شود.

شاه هم تلگراف رحلت آیت الله بروجردی را به آقای حکیم در نجف داد که اتفاقا به ضرر ایشان هم تمام شد، چون مردم از شاه خوششان نمی آمد و وقتی شاه به شخصی تسلیت می گفت؛ معنایش ارتباط او با شاه بود و مردم نسبت به او خوشبینی‏شان کم می شد.

سال ۱۳۴۱ مبارزات در مسألۀ مربوط به انجمن های ایالتی و ولایتی شروع شد که با پیگیری علما (حتی علمایی که گوشه گیر بودند) شاه عقب نشینی کرد. ابتدا کار را به عَلَم ارجاع داد، امام نامه ای هم به علم نوشتند و برای اولین بار در آن نامه سد شکنی کردند و نوشتند: «اگر نقطه مبهمی دارید به آستانۀ قم مشرف شوید تا مسائل تذکر دادنی به شما تذکر داده شود.» در آن زمان که مردم از یک پاسبان هم می ترسیدند، این تعبیر مهم بود.

امام نامه ای هم به شاه نوشتند که در ابتدا مؤدبانه بود و زیر آن نوشته بودند «الداعی روح الله الموسوی» اما وقتی شاه جواب داد که «توفیق شما را در ارشاد عوام خواستارم» و منظورش این بود که من خودم می فهمم، شما بروید عوام را ارشاد کنید؛ امام جواب تندی نوشتند.

به فاصلۀ کمی، مسألۀ رفراندوم و لوایح شش گانه مطرح شد. اول صحبت ها پنهانی بود. من در حضور امام بودم و جزو اولین ملاقات ها بهبودی «رئیس تشریفات دربار» آمد. یادم هست زمستان بود. امام زیر کرسی بودند، من و دو نفر از دوستان هم بودیم. بهبودی آمد و به محض اینکه نشست گفت:« اعلی حضرت به شما سلام رساندند و تشکر کردند که به مصالح ملت توجه دارید. این کار ما طبق قانون است.»

امام پاسخ سلام را که ندادند. گفتند: « شاه قرار بود دیگر کلمه ارتجاع سیاه را به کار نبرد ولی دوباره به کار برد.»

اولین تجمع در قم، در مسجد مرحوم آیت الله گلپایگانی در بازار بود. بعد مبارزات شدت پیدا کرد و به سال ۱۳۴۲ رسید.

مردم، حاکمیت را مشرک می دانستند

هر کدام از مبارزان پیش از انقلاب، انگیز های از این کار داشتند. انگیزۀ شما از مبارزه با رژیم شاه چه بود؟

مسائل متنوعی بود. سال ها بود که حکومت، ظواهر اسلامی را رعایت نمی کرد؛ از وضع حجاب تا فروش علنی مشروبات الکلی و …آیت الله محمدعلی گرامی

یکی از کارهای بسیار زشتی که شاه کرد، تأسیس تشکیلات جشن فرهنگ و هنر بود که در شیراز با حضور ملکه، کارهای بسیار وقیحانه در ملأ عام انجام شد.

از این زشت‏تر، تغییر تاریخ از هجرت پیامبر به تاریخ شاهنشاهی بود که هر چه فکر می کنم این بی عقلی او چه منفعتی برایش داشت نمی دانم! غیر از اینکه مردم و هیجانات مذهبی را بر انگیخت و همه فهمیدند شاه به دنبال کفر است.

در ماجرای مدرسه فیضیه در عاشورای سال ۱۳۴۲، مردم وقتی دور امام را گرفته بودند این طور شعار می دادند: آیت الله / عظمی / روح الله / موسوی الخمینی / جان ها فدایت / ما خاک پایت / سرت سلامت / اندر عزای طلاب فیضیه / مقتول للدین / بأیدی المشرکین.

مردم حاکمیت را مشرک می دانستند.

ما روز ۱۵ خرداد که امام را گرفته بودند، به خانه آمدیم، وصیت خود را نوشتیم و بیرون رفتیم. یکی به ما خبر داد که علما در منزل آیت الله سید احمد زنجانی جمع شده اند. شرح آن جلسه مفصل است، مخصوصا وقتی وارد صحن شدیم و شهدایی را داخل صحن آوردند هیجان زیادی به مردم دست داد و هیچ کس نمی توانست آرامش داشته باشد.

نامه ای که نام مخاطب آن حذف شد!

حضرت امام خمینی (ره) نامۀ معروفی به شما نوشتند و شاید خیلی‏ ها ندانند که خطاب آن نامه با آن عبارات خاص، شما هستید! درباره آن نامه صحبت بفرمایید.

نامه ‏های متعددی به امام نوشتم که ایشان به تمام آنها جواب دادند و آن جواب‏ها همه موجود است. اما تنها نامه ای که از من به ایشان موجود است همین است؛ چون امام پاسخ نامه را در ذیل نامۀ من نوشتند.

متن نامه این است:

بسمه تعالی

۱۷ صفر ۸۷

خدمت جناب مستطاب عماد الاعلام و ثقه الاسلام آقای گرامی – دامت افاضاته

مرقوم گرامی واصل، از تفقد جنابعالی متشکر شدم. امید من در پیشگاه مقدس باری تعالی حسن ظن شما دوستان است. حال مزاجی بحمد الله اکنون خوب است. لکن اوضاع ایران خصوصاً و سایر بلاد مسلمین عموماً موجب تأسف است، با برنامه حساب شده برای کوبیدن اسلام به اسم اسلام پیش می‌روند و اولیای امر یا غافلند یا خدای نخواسته بعضی از آنها تغافل می‌کنند.

تأسف در سازش است که از اعمال بعض مؤثرین ظاهر می‌شود. ولی این امور نباید موجب سستی و سردی آقایان افاضل و طبقه جوان شود. خداوند تعالی با شما است و این عربده‌ها ان شاء الله خفه خواهد شد.

بسمه تعالی؛ وَالعَصْرِ انَّ الانْسانَ لَفِی خُسْرٍ الّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبرِ. آقایان افاضل در محافل خود تواصی به حق کنند و در راه حق، تواصی به صبر کنند.

من به شماها اطمینان پیروزی می‌دهم؛ اطمینان غلبه حق بر باطل می‌دهم. با احساسات یک ملت نمی‌توان مبارزه کرد لکن مهم، امتحان باری تعالی است.

وَاللهِ لَتُغَرْبَلنَّ

طلبه ها (برای حفظ جان من) اسم مرا از بالای نامه حذف و بقیه را منتشر و در مدارسی مانند مدرسه خان نصب کرده بودند، جمعیت هم گروه گروه، نامه را مطالعه و نسخه برداری می کردند.

ساواکی ها هم متن نامه را به همان صورتی که بر روی دیوار بود منعکس کرده بودند. در پروندۀ امام هم همین متن موجود بود.

این نامه در آن زمان به در و دیوارها نصب شد و باید گفت، همین نامه ها در آن زمان یک اعلامیه مبارزات بود.

*الأمان از سال ۵۲!

در سال‏های مبارزه به کجا تبعید شدید؟ چند بار به زندان رفتید؟

سال ۱۳۴۴ به گنبد قابوس تبعید شدم و خدمات مهمی هم در آنجا انجام شد از جمله اینکه برای بعضی از بهایی‏ ها حکم زندان در آمد. سال ۱۳۵۱ زندان موقت رفتم، بعدها آقای هاشمی رفسنجانی در تهران مرا دید گفت: چه زندان پر برکتی! یک  زندان و این همه سر و صدا؟!

چه کسی سر و صدا کرد؟

امام به دنبال زندانی شدن ما اعلامیه دادند.

در سال ۱۳۵۲ دوباره به زندان رفتیم و الأمان از سال ۱۳۵۲٫ یکی از دوستان مبارز ما به همراه داماد خود (که بعدها فهمیدیم رابطه ای قوی با ساواک داشت) به منزل ما آمد. من به اتکای آن دوست مبارزمان احتیاط نکردم و از خیلی مسائل صحبت کردم؛ از جمله کارهایی که بنا بود انجام شود، کارهایی که انجام نشده بود؛ رابطه با رادیو «الفتح» فلسطین؛ کمک پولی به مجاهدان آن زمان؛ حمایت فکری و مالی از گروه های مسلح مذهبی و … بود.

آن شخص به ساواک گزارش داده بود. از همان موقع ساواک در تعقیب من بود. یک پرونده در کمیسیون امنیت قم تشکیل و من به سه سال تبعید در منطقه نرماشیر بم محکوم شدم. یک پرونده هم در ساواک تشکیل شد و به ارتباط با گروه های مسلح متهم شدم.

رؤیای صادقه و فرار از دست دو گرگ!آیت الله محمدعلی گرامی

شبی در خواب دیدم بالای تلّی از لجن ایستاده ام و شخصی پایین، با شلاق ایستاده و بر سر من فریاد می زند که: بگو ببینم چه کسانی بودند؟

فهمیدم اوضاع حساسی است. من در تهران بودم و همان زمان مأموران به خانه ام در قم رفته بودند و طلبه ای از شاگردان ما (که خواسته بودیم برای حفاظت، در منزل باشند) گفته بود: فقط می دانم به تهران رفته اند!

در تهران خبردار شدیم مأموران به دنبالمان هستند، از خانه ای به خانۀ دیگر می رفتیم. یک شب خواب دیدم دو گرگ به من حمله کردند، اما من چیزی گفتم و آنها سست شدند و عقب رفتند، فهمیدم خطر نزدیک است.

صبح که در مسیر رفتن به مسجدی در نزدیکی امامزاده صالح تجریش بودم، دو نفر به سمت من آمدند  پرسیدند: شما حاج آقای گرامی هستید؟ گفتم: بنده اکرامی.

گفتند: حاج آقای گرامی کجا هستند؟ گفتم احتمال بدید امام زاده قاسم باشند.

بعد به امام زاده صالح رفتم و متوسل شدم و به منبر رفتم. مأموران هم خبردار شدند و من را دستگیر کردند و به قم فرستادند. از قم من را به نرماشیر فرستادند، اما در میانۀ راه ساواک مرا برگرداند و به کمیته ضد خرابکاری در تهران فرستاد.

*از تو خوشمان آمده می خواهیم تو را بزنیم!

تا وارد شدم، عبا را به سرم انداختند و مرا کشیدند و جلوی بازجو بردند.

بازجو کاغذی جلوی من گذاشت و گفت: بنویس عضو کدام گروه بوده ای؟ گفتم: عضو هیچ گروهی نبوده ام.

فریاد زد: ببرید لباس هایش را در بیاورید تا من بیایم. مأموران ساعت هفت عصر آمدند سراغم و مرا به حیاط بردند و شکنجه شروع شد.

هر چه می گفتم: چه می خواهید؟ می گفتند: هیچی از تو خوشمان آمده می خواهیم تو را بزنیم!!!

از ساعت هفت عصر تا سه یا چهار نیمه شب، شکنجه بدون توقف. به صلیب می بستند، یکی سوزن می زد، یکی آتش سیگار روی بدنم می گذاشت، یکی شلاق می زد، دستبند قپونی، باتوم برقی، شوک برقی، کابل برق، آپولو، دویدن دور حوض و… علاوه بر اینکه همه شان به من و امام فحش می دادند.

در زندان افراد شناخته شده دیگری هم در زندان بودند؟

به نظرم مرحوم آقای لاهوتی بود. اواخر بازجویی ما آیت الله خامنه ای رهبر انقلاب هم بودند.

شکنجه ها چه مدت ادامه داشت؟ چه کسانی شما را شکنجه و بازجویی کردند؟

بیش از سه ماه شکنجه ما ادامه داشت. منوچهری بازجوی من بود و حسینی هم شکنجه گر. در اواخر، منوجهری تصادف کرد و پای او معیوب شد و همین، سبب شد پرونده ام از دست او خارج شود.

*توسل به حضرت زهرا (سلام الله علیها) و رؤیاهای صادقه در زندان

دو زندان و دو تبعید داشتم. در هر کدام از آنها که قبل از گرفتاری «خواب دیدم که توسل به حضرت زهرا کرده ام» هم اذیت کم بود و هم بسیار با برکت. مورادی که اذیتش بیشتر بود و کم برکت، آنهایی بود که در خواب هم به حضرت زهرا (سلام الله علیها) توسل نکرده بودم.

اگر خواب می دیدم سوار بر الاغ هستم نشانۀ آن بود که من بر بازجو پیروز می شوم. اگر خواب می دیدم که روی آن الاغ، قالیچه تمیزی هم هست معلوم می شد که حرف من را بهتر باور می کنند. اگر خواب می دیدم پایین هستم و الاغ عربده می کشد نشانۀ آن بود که شکنجه گر حمله می کند.

شکنجه ها سه ماه ادامه داشت. شبی در خواب، آب گل آلود دیدم. هر وقت این طور خواب می دیدم می فهمیدم شکنجه در راه است. از آنجا که بر اثر شکنجه ها خیلی ضعیف شده بودم، تا این خواب را دیدم، رفتم وضو گرفتم دو رکعت نماز خواندم و به حضرت زهرا (سلام الله علیها) توسل کردم و عرض کردم: من سر به مهر می گذارم شما کاری کنید که خواب بروم و در خواب به من بگوئید؛ یا چیزی نیست یا اگر هست، شما بر طرف کرده اید و گر نه من دیگر طاقت ندارم.

تا سر به مُهر گذاشتم خواب رفتم. در عالم خواب، جویی نسبتا گل آلود دیدم که یک طرف خانم و یک طرف آقایی ایستاده بودند و با دست به من اشاره کردند  و گفتند: چیزی نیست.

یکی از آنها گفت: آن دورها چیزی هست که مهم نیست (احتمالا این مطلب ناظر به این بود که بعد از بازجویی ها من را با پیراهن و شلوار زیر و بدون لباس روحانیت به زندان قصر فرستادند و گفتند لباس هایت گم شده است!)

دو سال آنجا بودم و بعد به زندان قصر و بعد هم به اوین رفتیم تا سرانجام با فشار کارتر به شاه، آزاد شدیم.

بازجویانی که از هیچ توهینی ابا نمی کردند

سه بازجو داشتم، یکی از آنها آرش بود که بعدها اعدام شد؛ او خیلی آدم وقیحی بود. پای ما پر از چرک و خون بود و روی همان، با کابل برق می زد.

یکی دیگر منوچهری بود که بالادست آرش بود. یکی هم رسولی بود که یک شب مست شده بود و داخل بند آمد و صدای نعره اش بلند بود؛ به یزید سلام می داد و به امام حسین اهانت می کرد.

اینها برای آنکه در شکنجه کردن اذیت نشوند، مست می کردند و می آمدند.

نام و نام خانوادگی: (موردنیاز)
پست الکترونیک: (موردنیاز)
آدرس اینترنتی:
درج دیدگاه:
آخرین اخبار
پربیننده ترین ها